سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

گوگوووو(چهاردست وپا)

  سلام به گلم سامان ما راه افتاد البته از نوع چهاردست وپا. (یعنی وقتی  9ماه 22روزه بودی چهاردست و پا رفتن رو یاد گرفتی) دیگه نمی شه جایی تنهات گذاشت همش دنبالت راه میریم که  چیزی رو بر نداریم،جارو برقی هم که شدی،امروز مامان جون می گفت اول صبح خونه رو تمیز می کنم همه چی روجمع می کنم که حالا آقا سامان می خواد تشریف بیاره هیچ چیز دور وبرش نباشه.   سرما خوردگیت زیاد خوب نشده دکتر برات آزمایش ادرار نوشته بود به سختی ازت نمونه گرفتیم،از صبح که که پلاستیک آزمایشی که از داروخانه گرفته بودیم رو گذاشته بودیم توی مای بیبی که جیشِت بریزه توی پلاستیک امان از یه قطره ، دیگه عصرش ب...
9 اسفند 1391

پسر گلم سرما خورده

    سلام نَف نفسم صبح سر کار بودم که مامان جون زنگ زد گفت بیا که سامان سرما خورده وچشماش یه کوچولو ورم کرده، منم سراسیمه  خودمو رسوندم وقتی اومدم بغل خاله وجیهه بودی هر کارت  کردم نیومدی بغل من خیلی وابسته به خاله شدی تا اون هست محل هیچ کَس رو نمی گیری.   هروقت از کنارت رَدمی شه گریه می کنی می خوای بغلش  بشی پریشب همراه خاله رفتی خونه مادرشوهرش خاله می گفت هرکی از در میومده تو می گفته این پسر منصورِ حتما؟ دیگه تا این حد شباهت ، پس من چی .   چند شب پیش که می خواستم از ماشین پیاده بشم دیدم توی گوشت  خونیه خیلی ترسیدم بابایی اومد کالبد...
9 اسفند 1391

پسر عموت هم زمینی شد

سلام گل سرسبد ما پنج شنبه(91/11/05) ساعت 17:45 تو بیمارستان مجیبیان یزد پسر عموت بدنیا اومد جمعه مارفتیم ملاقاتی بابایی هم جایی کار داشت شما روهمراه خودش برد ماهم با خیال راحت دیدنی کردیم از حال عموت بگم که دیگه هیچی حالیش نیست لحظه شماری می کرد تا برسیم بیمارستان بعد همگی با هم رفتیم که پسرشون روببینیم خیلی کوچولو بود خیلی گریه اش هم مسخره بود اصلاٌ صداش در نمیومدبعد از ملاقاتی یک ساعته همه با هم رفتیم پایین که بریم بافق بابات وشما توی ماشین بودین وقتی منو از اون طرف خیابون دیدی گریه می کردی حالا نمی دونم می خواستی بیای بغل من یا اینکه پویا بغلم بود تو حسودی می کردی وقتی اومدم دیدم بابایی ظرف سوپت تموم شده گفتم...
12 بهمن 1391

بازم چند کار جدید

سلام چشم خوشکله مامان امشب خونه خاله بتول روضه بودیم شما یا تو قسمت مردونه ای بودی یا بغل بابا پای دیگ آش  تو این هوای سرد ول کن بابات نبودی . آخر شب که همه رفتند میدون دیدی با فرهاد دنبال بازی می کردی قیافت جالبه وقتی که داری فرار می کنی،حالا بعد از همه اینا یهو دیدم فرهاد اومده میگه خاله خاله سامان خودش از رو زمین بلند می شه راه می ره دیدم بله دیگه نیازی نداری که به چیزی تکیه کنی وبلند بشی (سامان تا این لحظه 10 ماه و26 روزش). وقتی گریه می کنی دستتو می زاری روی دهنت وگریه می کنی ای جونم فدات بشم که اینقدر مظلومی که نمی خوای صدا در بیاد. وقتی بهت می گیم بوس بده دستت رو می زاری روی لبت وفوت ...
9 بهمن 1391

راسی راسی داری بزرگ میشیا

  سلام گلکم می خوام یکم از کارهای شیرنت بنویسم خود که زیاد پیشت نیستم ولی چیزای که از مامانجون وخاله می شنوم رو برات می نویسم. وقتی پی پی می کنی می ری در دستشویی وشروع می کنی به در زدن که بیایم بشوریمت. وقتی بالش می بینی می ری سرت رو می زاری رو بالش البته یه چند ثانیه سرت رو می زاری بعد میری چند دور می زنی و دوباره سرت رو می زاری رو بالش مثلاٌ خستگی در می کنی. قبلاٌ از تو حال مامان جون نمی تونستی بری تو آشپزخونه (یکم از حال بالاتره نمی شه بگن که پله است اندازه5سانتی متره) ولی الان میری یعنی ازپایین به بالا یه چند روزی هم ازبالا به پایین رو یاد گرفتی قبلاٌ می افتادی ولی الان یه تکونی می خوری زود تعادلت ...
28 دی 1391

یه کار جدید جدید

      سلام خوش خنده مامان یه کار جدید سامان که تا ده دقیقه پیش کشف کردم (12ربع کم مورخ 91/08/17)  بردم بخوابونمت یکم شیر خوردی می خواستی بشینی ، نشوندمت دیدمت خودتو پَس انداختی وخنده می کردی دوباره می خواستی بشینی،نشوندمت همین کارو کردی با خنده های بلند دیدم بله شما ما رو بازی داشتی ،با صدای خنده هات بابات اومده میگه چه خبرتونه شما هم این کارو براش انجام دادی خیلی کیف کرده بود .فقط اگه این کارو روی زمین انجام بدی واویلا .مامانی همیشه پشت سرت یه جای نرم وفنری نیست که  تو این کارو بکنی قربونت برم. الانم برم که داری گریه می کنی و خوابت میاد.    ...
27 آبان 1391

تسلیت

    دانی که چرا مهر جبین  خاک حسین  است؟  چون قبله ی دل پیکر صد چاک حسین است   دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟  بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است   دانی که چرا آب فراتست گل آلود؟  شرمنده  زلعل  لب عطشان حسین است   دانی که چرا کعبه ی حق گشته سیه پوش  یعنی که خدا هم عزادار حسین است . . .   التماس دعا ...
27 آبان 1391